مصرع دوم · شماره 30رفت زن و گفت به همسایه بازشاعروحشیاثرحکایتقالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.27رفت و به زن صورت آن راز گفت#28صورت آن راز نهان باز گفت#29پرده برانداخت چو از روی راز#30رفت زن و گفت به همسایه بازانتخابشده31راز نخواهی که شود آشکار#32لب بگز و باز مگو زینهار#33کوه که سنگ است و ندارد بیان#دربارهٔ این سطرسطر شماره 30 از «حکایت» است.سطر پیشینپرده برانداخت چو از روی راز→سطر بعدیراز نخواهی که شود آشکار←