مصرع نخست · شماره 31راز نخواهی که شود آشکارشاعروحشیاثرحکایتقالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.28صورت آن راز نهان باز گفت#29پرده برانداخت چو از روی راز#30رفت زن و گفت به همسایه باز#31راز نخواهی که شود آشکارانتخابشده32لب بگز و باز مگو زینهار#33کوه که سنگ است و ندارد بیان#34وز پی گفتار ندارد زبان#دربارهٔ این سطرسطر شماره 31 از «حکایت» است.سطر پیشینرفت زن و گفت به همسایه باز→سطر بعدیلب بگز و باز مگو زینهار←