مصرع نخست · شماره 367دست او بگشاد و چشمش بوسه دادشاعرعطاراثرحکایتقالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.364شوق او بی حد و غایت در رسید#365شاه شمشیر آنگهی بر هم شکست#366ناگهان شمشیر بفکند او ز دست#367دست او بگشاد و چشمش بوسه دادانتخابشده368تاج خود آنگاه بر فرقش نهاد#369روی خود بر پای او مالید زار#370خوش خوشی بگریست شاه نامدار#دربارهٔ این سطرسطر شماره 367 از «حکایت» است.سطر پیشینناگهان شمشیر بفکند او ز دست→سطر بعدیتاج خود آنگاه بر فرقش نهاد←