مصرع نخست · شماره 187عاقبت طاقت نماندش یک نفسشاعرعطاراثر...قالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.184روز و شب بنشسته در خلوت خوشی#185بوده دایم از شراب وصل مست#186در خمار وصل چون داند نشست#187عاقبت طاقت نماندش یک نفسانتخابشده188کار او پیوسته زاری بود و بس#189جان او می سوخت از درد فراق#190گشت بی صبر و قرار از اشتیاق#دربارهٔ این سطرسطر شماره 187 از «...» است.سطر پیشیندر خمار وصل چون داند نشست→سطر بعدیکار او پیوسته زاری بود و بس←